دنیای درون: قسمت دوم: غم

غم؛ آن یار کهنِ ناخوانده‌‌ي درون ما. در میانِ همه‌یِ همراهانِ دیرینه‌یِ جانِ آدمی، یاری هست که نامش را به زمزمه نمی‌آوریم، چون از شنیدنِ آوایِ او هراسانیم. غم همان یاری که نه با لبخند که با اشک، نه با نور که با سایه، نه با شادی که با سنگینیِ سکوتی عمیق، خود را به […]

دنیای درون: قسمت اول:شادی

وقتی آن یار دیرینه‌ی کودکی، از ما دلگیر شد. بر شادی درون ما گردی از فراموشی ریخته اند. همه‌ی ما در روزگارِ خامِ کودکی، یاری داشتیم که با یک نگاه، تمام زخم‌هایِ نادیده‌یِ دل‌مان را مرهم می‌نهاد. یاری که بی‌هیچ شرطی، در کنارِ ما می‌نشست و جهان را با جامِ طلاییِ خیال، به کامِ جان‌مان […]