خشم؛ آن فرشتهی محافظ.
در میانِ همهیِ یارانِ درونمان، شاید هیچیک به اندازهیِ «خشم» از ما دور نمانده و به ناحق، طرد نشده باشد. ما خشم را چون دیوی سرخچشم، در سیاهچالِ وجودِ خود حبس میکنیم و از آزاد شدنِ او هراسانیم، غافل از اینکه این دیوِ به ظاهر هراسناک، در حقیقت، فرشتهای است محافظ که با بالهایِ آتشینِ خود، ما را در برابرِ ستمِ روزگار، پناه میدهد. خشم، آن یارِ خاموشی که گاه در سینهمان میجوشد، نه برایِ ویران کردن، که برایِ بیدار کردنِ ماست. او با همان قدرتِ شگرف و مهارنشدنیاش، ما را وادار میکند که در برابرِ ناعدالتیهایِ زمانه، قد برافرازیم و از حقِ خویش و دیگران، با تمامِ وجود دفاع کنیم. خشم، اگر خوب بنگریم، نه دشمنِ آرامش، که نگهبانِ حریمِ انسانیتِ ماست؛ او صدایِ خفتهیِ عدالت است که در دلِ ما به فریاد میآید و ما را به جنگی مقدس، علیهِ ظلم و بیعدالتی، فرا میخواند.
به خاطر میآورم، آن روزهایی را که خشم، چون آتشفشانی خاموش، در اعماقِ وجودِ من میجوشید؛ روزهایی که شاهدِ ستمی بودم بر مظلومی، یا دروغی که به جایِ حقیقت، نشسته بود بر تختِ قدرت. در آن لحظات، خشم چون موجی از نورِ سرخ، درونِ مرا فرا میگرفت و مرا به حرکت، به فریاد، به ایستادگی، وادار میکرد. در آن دم، من دیگر آن انسانِ آرام و مطیعِ همیشگی نبودم؛ من سربازی بودم که فرشتهیِ خشم، نیزهای از آتش در دستانم نهاده بود و مرا به میدانِ نبردِ عدالت میکشاند. و چه شیرین بود آن لحظه که با تمامِ وجود، فریاد میزدم: «نه! اینجا، این بیعدالتی، تابِ تحمل ندارد!» خشم، نه مرا دیوانه، که مرا آگاهتر و هوشیارتر میکرد. او نقاب از چهرهیِ باطل برمیداشت و حقیقت را، عریان و بیپرده، به من نشان میداد.
اما ما، در این روزگارِ پر از شتاب و سطحینگری، خشم را بهعنوانِ احساسی زشت و ناپسند، از خود میرانیم. به ما آموختهاند که خشم، نشانِ ضعفِ نفس و ناتوانی در کنترلِ خویش است. اما چه خطایِ بزرگی! خشم، اگر در مسیرِ درستِ خود جاری شود، نه ضعف، که قوتِ جان است؛ نه ویرانی، که آبادانیِ روحِ ستمدیده؛ نه تاریکی، که روشناییِ راهِ مبارزه. خشم، آن فرشتهیِ محافظ، در وجودِ همهیِ ما، چون شعلهای مقدس، فروزان است و منتظرِ لحظهای که ما او را به رسمیت بشناسیم و از قدرتِ شگرفِ او، در راهِ عدالت، بهره بگیریم. او ما را از خوابِ غفلت بیدار میکند، از بیتفاوتیِ مرگبار بیرون میکشد، و به ما میآموزد که سکوت در برابرِ ظلم، خود بزرگترین ظلم است.
در تاریخِ پرفرازونشیبِ این سرزمینِ کهن، خشم، همواره چون فرشتهای نجاتبخش، در دلِ مردمانِ ستمدیده، شعله ور شده است. آنگاه که ظالمان، بر تختِ قدرت نشستند و خونِ بیگناهان را ریختند، خشم بود که در دلِ مردمان، فریاد برآورد و آنها را به قیام، به ایستادگی، به مبارزه، فرا خواند. خشمِ مشروطهخواهان، خشمِ آزادیخواهان، و خشمِ آنانی که در برابرِ استبداد، سرِ خم نکردند، همه و همه، جلوههایی از همان فرشتهیِ محافظ بودند که با بالهایِ آتشینِ خود، عدالت را در کوچههایِ تاریکِ تاریخ، جستجو میکردند. بیخشم، هیچ انقلابی به پیروزی نرسیده؛ بیخشم، هیچ حقّی از چنگِ باطل، رهایی نیافته؛ و بیخشم، هیچ مظلومی، به دادخواهی نرسیده است. خشم، موتورِ محرکِ تغییر است، آن جرقهیِ اولیه که کاهِ انفعال را به آتشِ کنش، تبدیل میکند.
اما خشم، چون هر نیرویِ عظیم دیگری، اگر به مسیرِ خود هدایت نشود، میتواند به ویرانیِ خودِ ما نیز بینجامد. خشمِ بیهدف، چون سیلِ کور، هرچه در مسیرش باشد، با خود میبرد و اثری از خرابی بر جای میگذارد. اینجاست که خرد، چون سدّی مستحکم، باید در برابرِ خشمِ سرکش، قد برافرازد و آن را به جادههایِ درستِ عدالتخواهی، هدایت کند. خشم، باید در خدمتِ عقل باشد، نه در برابرِ آن. خشم، باید چون شمشیری در دستِ پهلوانی عادل باشد، نه چون خنجری در دستِ دیوانهای بیخرد. و این، همان هنرِ بزرگِ زندگی است: اینکه خشم را به رسمیت بشناسیم، از آن نهراسیم، اما آن را چنان به کار بگیریم که فروغِ عدالت را گسترش دهد، نه دامنهیِ ستم را.
نامهای از خشم، اگر بنویسد، شاید چنین باشد: «ای انسانیِ خفته، چرا از من میگریزی؟ مگر من نه همان نیرویی هستم که در سینهات شعله میکشد، وقتی میبینی کودکی در کوچه، نانی ندارد و دیگری، سفرهای رنگین پهن کرده است؟ مگر من نه همان فریادی هستم که در گلویت میپیچد، وقتی میبینی دروغ، بر منبرِ حقیقت نشسته و حق، در گوشهای خفته است؟ من دشمنِ تو نیستم، من نگهبانِ حریمِ توام. من تو را به سکون نمیخوانم، که به شور؛ به تسلیم نمیخوانم، که به مقاومت؛ به سکوت نمیخوانم، که به فریاد. بیا و مرا در آغوش بگیر، نه بهعنوانِ دیوی سرکش، که بهعنوانِ فرشتهای که برایِ محافظت از تو، از آسمانِ وجودت فرود آمده است.
بیا و با من، در برابرِ هر آنچه حقِ تو و دیگران را پایمال میکند، بجنگ. اما هوشیار باش که مرا با ظلم، اشتباه نگیری؛ من با ظلم میجنگم، نه با انسانها. من به تو قدرت میدهم، اما نه برایِ ستم، که برایِ دفعِ ستم. من به تو آتش میدهم، اما نه برایِ سوزاندنِ باغِ زندگی، که برایِ روشن کردنِ راهِ حقیقت.»
و چه زیبا میگوید. خشم، آن فرشتهیِ محافظ، در وجودِ ما چون گوهری گرانبهاست که اگر آن را به درستی بکاریم، نهالِ عدالت را در دلِ این خاکِ خسته، میرویاند. خشم، ما را از سکوتِ مرگبارِ در برابرِ ظلم، نجات میدهد و به ما شجاعتِ نه گفتن، ایستادگی کردن، و مبارزه کردن را هدیه میکند. اما این هدیه، اگر بیخردی همراه شود، به نقمت تبدیل میشود. پس بیاییم خشم را به رسمیت بشناسیم، به آن احترام بگذاریم، و از آن، چنان استفاده کنیم که هم خود را از آتشِ بیهدفاش نجات دهیم، و هم جهان را از ستمهایی که بر آن سایه افکندهاند، پاک کنیم. خشم، چون شمشیرِ دو لبه است؛ یک لبهاش، عدالت را میگشاید و لبهیِ دیگرش، اگر نادانانه به کار گرفته شود، خود به ظلم تبدیل میشود. اما در دستانِ آگاهِ انسانِ آزاده، خشم، زیباترین و نیرومندترین ابزارِ تغییرِ جهان است.
آنان که خشم را از خود راندهاند، در برابرِ ظلم، چون نی در برابرِ تندباد، خم میشوند و میشکنند. اما آنان که خشم را چون فرشتهای محافظ، در آغوش گرفته و با خرد، هدایتش کردهاند، در برابرِ ناعدالتیهایِ زمانه، چون کوهی استوار میایستند و با تمامِ وجود، فریاد میزنند: «نه! اینجا، ظلم را تاب نمیآورم!» اینان، همان کسانی هستند که تاریخ، نامشان را در دفترِ افتخار، با خطِّ زر، ثبت میکند؛ کسانی که خشم را نه بهعنوانِ دشمنِ آرامش، که بهعنوانِ سربازِ عدالت، به کار گرفتند و جهان را برایِ خود و دیگران، اندکی عادلانهتر ساختند. خشم، اگر خوب بنگریم، نه فقط یک احساس، که یک رسالت است؛ رسالتی که به دوشِ هر انسانِ آگاهی نهاده شده است تا در برابرِ ستم، قد برافرازد و از حقِ خود و دیگران، با تمامِ قدرتِ وجودِ خویش، دفاع کند. پس بیاییم این بار، با نگاهی تازه به خشم بنگریم؛ او را از قفسِ طرد، بیرون آوریم و در مسیرِ درستِ خود، جاری کنیم، تا شاید با یاریِ او، جهانی بسازیم که در آن، عدالت، نه یک آرزویِ دور، که حقیقتی آشکار باشد. خشم، آن فرشتهیِ محافظ، همیشه درونِ ماست؛ فقط کافی است او را بپذیریم، به او اعتماد کنیم، و با راهنماییِ خرد، از قدرتِ بیکرانِ او، در راهِ آنچه درست و انسانی است، بهره بگیریم.