امید؛ آن دوستِ خاموش که بی صدا هیاهو میکند.
در میانِ همهیِ یارانِ دیرینهیِ انسان، شاید هیچیک به اندازهیِ «امید» مرموز و دوپهلو نباشد. او که بیصدا، چون نسیمی در دلِ شب، به کنارِ ما میآید و با یک تلنگرِ ظریف اما محکم، ما را از تاریکترین و عمیقترین چاههایِ ناامیدی به بالا میکشد؛ همان چاههایی که دیوارههایِ لغزندهاش را با ناخنهایِ خونینِ روزهایِ سخت، کندیم و پنداشتیم که هرگز راهِ گریزی نیست. اما امید، آن دوستِ بیصدا، ناگاه دستی دراز میکند، نه از بیرون که از درونِ خودِ ما، و ما را به سطح میآورد، به روشنایی، به نفسکشیدنِ دوباره. اما این پایانِ ماجرا نیست؛ چون امید، پس از آن نجاتِ عاشقانه، ما را وادار میکند که بر پلهایی برقصیم که نه از سنگ و آهن، که از تارهایِ عنکبوتِ واهی ساخته شدهاند. پلهایی که در نگاهِ اول، چون جادهای زرین به سویِ آیندهای روشن میدرخشند، اما زیرِ پایِ ما، چون رویاهایِ بیریشه، میلرزند و فرو میریزند. امید، این همراهِ دیرینه، نه فرشتهست و نه شیطان؛ او شاعری است که ما را به رقص بر لبهیِ پرتگاه دعوت میکند و در همان رقص، گاه به اوجِ معنا میرساند و گاه، در ورطهیِ خیال فرو میاندازد.
به خاطر میآورم آن روزهایِ سخت را که چون کوهی از یخ بر سینهام سنگینی میکرد. روزهایی که نه افقی روشن میدیدم و نه راهی برایِ گریز. در آن اعماقِ تاریک، امید چون جرقهای کوچک، در گوشهای از جانِ من، هنوز زنده بود؛ بیصدا، بیسروصدا، اما پایدار. یک شب، وقتی از فرطِ درماندگی، سر بر بالینِ خیال نهاده بودم، امید با من سخن گفت؛ نه با کلمات، که با نوری که ناگاه در ذهنِ من درخشید. او مرا از آن چاهِ وحشتناک به بیرون کشید، با همان تلنگرِ همیشگیاش؛ یک فکرِ ناگهانی، یک خاطرهیِ شیرین، یک رویایِ دور، که ناگاه همهچیز را دگرگون کرد. و من، سرمست از این نجاتِ ناگهانی، برخاستم و شروع به دویدن کردم؛ دویدن به سویِ پلهایی که امید برایم ساخته بود؛ پلهایی که در پرتوِ نورِ کاذبِ او، چون راههایِ ابریشمی به بهشت میماندند.
اما امید، این دوستِ عجیب، ما را نه به جادههایِ هموار، که به پلهایِ باریک و لرزان دعوت میکند. پلهایی که یک سویشان، ناامیدیِ محض است و سویِ دیگرشان، وعدههایِ دور و دراز. او میگوید: «برقص، بپر، به سویِ فردا برو، به سویِ آن عشقی که هنوز نیامده، به سویِ آن شغلی که هنوز به دست نیاوردهای، به سویِ آن خانهای که هنوز نساختهای.» و ما، با چشمانی که به افقِ وعدههایِ او دوختهایم، پا بر آن پلهایِ واهی میگذاریم و میرقصیم؛ رقصی که گاه چنان دلرباست که فراموش میکنیم زیرِ پاهایمان، ورطهای به وسعتِ تمامِ ناکامیهایِ تاریخ، دهان گشوده است. این رقصِ بر پلهایِ دروغین، شاید ناخوشایندترین بخشِ همراهیِ امید باشد؛ اما آیا بدونِ این رقص، ما هرگز شجاعتِ ادامهیِ راه را داشتیم؟ آیا بدونِ این پلهایِ واهی، ما هرگز از چاهِ نخستین، بیرون میآمدیم؟
امید، در فرهنگِ کهنِ ما، چون پرندهای است که بر شاخهیِ خشکیدهیِ درختِ زندگی، آواز میخواند؛ آوازی که ما را به بهارِ موهومِ فردا، میخواند. در شاهنامه، سیاوش، آن جوانِ پاکدل، در سختترین لحظات، به امیدِ عدالت، قدم در آتش مینهد و از دلِ آتش، چون پروانهای که از پیله رسته، بیرون میآید. اما چه بسیارند آنانی که بر پلِ امید، چنان میرقصند که از واقعیتِ تلخِ زیرِ پایشان غافل میشوند. امید، در قامتِ یک دوست، گاه ما را فریب میدهد؛ نه از سرِ بدخواهی، که از سرِ مهربانیِ بیش از حد. او میخواهد ما را زنده نگه دارد، نفسکشیدن را به ما بیاموزد، و برایِ همین، گاه چنان رویاهایی در سرِ ما میپروراند که در جهانِ واقع، هیچگاه تحقق نمییابند. اما آیا این فریب، بهراستی فریب است؟ یا نوعی از شفقت است که ما را از سقوطِ کامل در ورطهیِ ناامیدی، بازمیدارد؟
غم، شاعرِ ماست؛ اما امید، آهنگسازِ آن شاعر است. اوست که به اشعارِ غمگینِ ما، ضربآهنگِ ادامه میدهد. اوست که در دلِ شبِ تاریک، چراغی روشن میکند، حتی اگر آن چراغ، در روشناییِ روز، خاموش شود. امید، دوستی است که در تاریکترین لحظات، دست ما را میگیرد و ما را به رقصی دیوانهوار بر لبهیِ پرتگاه دعوت میکند. و در آن رقص، ما گاه چنان از خود بیخود میشویم که لبهها را فراموش میکنیم و در خیالِ پرواز، از پل فرو میافتیم. اما آیا این سقوط، پایانِ ماجراست؟ امید، حتی در دلِ سقوط، باز هم زمزمهای در گوشِ ما میگوید: «برخیز، پلِ دیگری در کار است، رقصی دیگر در پیش.» و ما، با همان شورِ دیوانهوارِ اول، برمیخیزیم و باز بر پلِ دیگری میرقصیم، تا شاید این بار، پل به سرزمینِ موعود برسد.
اما آیا امید، دروغگوست؟ آیا او ما را به بازی میگیرد و بر پلهایِ کاذب میرقصاند تا ما را از حقیقتِ تلخِ اکنون دور کند؟ شاید پاسخ، در دلِ خودِ ما نهفته باشد. امید، نه دروغگوست و نه راستگو؛ او آیینهای است که ما، بسته به نگاهِ خویش، در آن تصویری از فردا میبینیم. او ما را به حرکت وا میدارد، به جنبش، به شور، به زندگی. و این حرکت، حتی اگر بر پلهایِ واهی باشد، خودش حقیقتی است انکارناپذیر. چون ما، در همان رقصِ بر پل، چیزهایی میآموزیم که هیچگاه در امنیتِ خشکیِ یقین، نمیآموختیم. میآموزیم که سقوط، پایان نیست؛ میآموزیم که هر پلی، اگر فرو ریخت، پلِ دیگری در کار است؛ و میآموزیم که رقص، خودش مقصد است، نه پل.
نامهای از امید، اگر بنویسد، شاید چیزی شبیه به این باشد: «ای دوستِ دیرینهام، تو مرا دشمن میپنداری، چون تو را بر پلهایی میرقصانم که فرو میریزند. اما بدان که اگر تو را بر آن پلها نمیرقصاندم، هرگز از چاهِ نخستین بیرون نمیآمدی. من تو را فریب نمیدهم؛ من تو را به پرواز دعوت میکنم، حتی اگر بالهایت هنوز نروییده باشند. من تو را به امیدِ فردا زنده میکنم، چون میدانم که بدونِ این امید، امروز را نمیتوانی تاب بیاوری. بله، پلهایِ من واهیاند، اما رقصِ تو بر آنها، حقیقیترین لحظاتِ زندگیِ توست. در آن رقص، تو شاعر میشوی، عاشق میشوی، انسان میشوی. شاید پل فرو ریزد، اما تو، در لحظهیِ سقوط، چیزهایی میبینی که هیچکس بر زمینِ استوار نمیبیند. من نه خوشبینم و نه بدبین؛ من فقط امیدم، همان نیرویی که تو را به ادامهیِ راه وا میدارد، حتی اگر راه، به هیچجا ختم نشود.»
و راست میگوید. امید، آن دوستِ بیصدا، ما را از اعماق بیرون میکشد و بر پلهایِ واهی میرقصاند، اما در همین رقص، ما به عمیقترین لایههایِ وجودِ خود دست مییابیم. ما در آن لحظاتِ پرخطر، با ترسهایمان روبرو میشویم، با آرزوهایِ دستنیافتنیمان، و با بخشی از خود که جز در دلِ طوفان، هرگز نمایان نمیشود. امید، شاید ما را فریب دهد، اما این فریب، ضروریترین دروغِ زندگی است؛ دروغی که ما را راستگوترین انسانها میکند، چون در سایهیِ آن، ما به جستجویِ حقیقت میرویم. پس بیایید، این بار، امید را نه بهعنوانِ فریبدهنده، که بهعنوانِ رهبرِ رقصِ زندگی بپذیریم. بر پلهایش برقصیم، حتی اگر میدانیم که فرو میریزند، چون در آن رقص، ما زندهایم، ما نفس میکشیم، ما شاعرانهترین لحظاتِ هستی را میآفرینیم. امید، آن یارِ خاموش، هیچوقت ما را تنها نمیگذارد؛ او همیشه در گوشهای از جانِ ما، چراغی روشن دارد و دستی برایِ کشیدنِ ما از چاه، و پلهایی برایِ رقصیدنِ ما، تا آخرین نفس.