غم؛ آن یار کهنِ ناخوانده‌ي درون ما.


در میانِ همه‌یِ همراهانِ دیرینه‌یِ جانِ آدمی، یاری هست که نامش را به زمزمه نمی‌آوریم، چون از شنیدنِ آوایِ او هراسانیم. غم همان یاری که نه با لبخند که با اشک، نه با نور که با سایه، نه با شادی که با سنگینیِ سکوتی عمیق، خود را به ما می‌شناساند. او را «غم» می‌نامند؛ آن دوستِ کهنِ ناخوانده‌ای که بیشترِ روزگار، از او می‌گریزیم، بر او خشم می‌گیریم، و حتی گاه، دشمنِ جانِ خویش می‌پنداریمش. اما چه غافلیم که این یارِ سیاه‌پوش، نه دشمن که شفیقی است رنج‌دیده؛ نه ویرانگر که معمارِ عمیق‌ترین گوشه‌هایِ وجودِ ماست. او همان حسِ آبی و زیبایی است که در اعماقِ جان‌مان جاری است، همان خالقِ اشعارِ بی‌نظیری که شاعران، در خلوتِ شب، با قلمِ خونِ دل بر کاغذ می‌نقش می‌زنند. غم، آن یارِ مهجور، اگر نبود، هیچ‌یک از ما شاعر نمی‌شدیم؛ هیچ‌یک از ما به ژرفایِ خویش سفر نمی‌کردیم؛ و هیچ‌یک از ما، طعمِ آن لحظاتِ نابِ روشنایی را که پس از تاریکیِ محض می‌آیند، نمی‌چشیدیم.

غم را به خاطر می‌آورم، اولین بار که در کودکی، سراغِ من آمد. روزی که ماهیِ قرمزی را در تنگِ شیشه‌ای، بی‌جان یافتم. آن روز، غم چون شبحی خاموش، کنارِ من نشست و دستی بر شانه‌یِ کوچکِ من نهاد. نه حرفی زد، نه چیزی گفت؛ فقط نشست و به من آموخت که پایان، بخشی از آغاز است و هر آنچه زیباست، روزی رنگِ باختَن خواهد گرفت. من اما، از او بیزار شدم؛ بر او خشم گرفتم که چرا آمد و آرامشِ بازی‌هایِ کودکانه‌ام را بر هم زد. اما او، بی‌هیچ واکنشی، تنها نگاهم کرد و رفت؛ اما نه برای همیشه، که برای همیشه آمدن. غم، آن یارِ کهن، هیچ‌وقت واقعاً نمی‌رود؛ او در سایه‌ها می‌خزد و در عمیق‌ترین لحظاتِ زندگی، خود را آشکار می‌کند؛ آن‌گاه که عشقی از دست می‌رود، آن‌گاه که رویایی فرو می‌ریزد، آن‌گاه که آینه‌یِ خویشتن را می‌شکنیم و تکه‌هایِ آن، زخم‌هایی بر دل‌مان می‌نشاند.

اما چه کسی می‌داند که این یارِ منفور، همان گنجینه‌یِ پنهانِ وجودِ ماست؟ غم، چون بارانی است که بر زمینِ تشنه‌یِ دل می‌بارد و از دلِ خاک، گل‌هایِ شعور و آگاهی را می‌رویاند. شاعر، وقتی در اوجِ شورِ غم، قلم به دست می‌گیرد، نمی‌داند که همان «غم» است که بر انگشتانِ او می‌رقصد و واژه‌ها را چون مروارید، در رشته‌هایِ نظم و نثر می‌گنجاند. حافظ، آن پیرِ مغان، در عمیق‌ترین غزل‌هایِ خود، با غم هم‌نوا شده؛ مولانا، آن خورشیدِ تبریز، در دلِ ناله‌هایِ نی، غم را به نظاره نشسته؛ و فروغ، با آن نگاهِ تلخ و شیرینِ خود، غم را در خونِ شعرِ خویش حل کرده است. اگر غم نبود، شعر تنها وزنی بی‌روح بود، بی‌آن طعمِ تلخی که جان را به لرزه درمی‌آورد و حقیقت را عریان می‌کند. غم، آن حسِ آبیِ عمیق، چون اقیانوسی بی‌کران، درونِ ما موج می‌زند؛ و ما، از ترسِ غرق شدن، از آن می‌گریزیم، غافل از اینکه همان موج‌ها، ما را به ساحلِ آگاهی می‌رسانند.

غم، بیش از آنکه دشمن باشد، آیینه‌ای است که چهره‌یِ واقعیِ ما را به ما نشان می‌دهد. در روزهایِ شادی، همه‌چیز در نقابِ خوشی پنهان می‌شود؛ اما غم، آن نقاب‌ها را از چهره می‌درد و ما را وادار می‌کند که به عمقِ خویش بنگریم. او در لحظاتِ تنهایی، در نیمه‌شب‌هایِ بی‌خوابی، در بغضِ فروخورده‌یِ یک وداع، در حسرتِ نرسیدن، و در اندوهِ از دست دادن، با ما حرف می‌زند؛ حرف‌هایی که هیچ‌کس دیگر جراتِ گفتنش را ندارد. او می‌گوید: «تو تنها نیستی، من با توام؛ من همان بخشی از وجودِ تو هستم که از دیدنِ رنجِ جهان، می‌گرید؛ من همان صدایِ وجدانی هستم که تو را به مهربانی و درکِ دیگران فرا می‌خواند؛ من همان خالقِ زیبایی در دلِ زشتی‌ها هستم.» اما ما، با گوش‌هایی که از شنیدنِ حقیقت گریزان است، او را دشمن می‌پنداریم و از او می‌گریزیم به سویِ شادی‌هایِ ساختگی و سرگرمی‌هایِ زودگذر؛ غافل از اینکه آن شادی‌ها، بی‌عمق و بی‌ریشه، چون کفِ روی آب، به‌زودی محو می‌شوند و ما را با تهی‌ای بزرگ‌تر، تنها می‌گذارند.

غم، در فرهنگِ کهنِ ما، همواره جایگاهی والا داشته است. ایرانیانِ باستان، اندوه را نه نشانِ ضعف، که نشانه‌یِ عمقِ جان می‌دانستند. در اشعارِ فردوسی، رستمِ گرد، در اوجِ دلیری، با غمِ از دست دادنِ سهراب، چنان می‌گرید که آسمان نیز در سوگِ او می‌گرید. این غم، نه از سرِ ناتوانی، که از سرِ عشق و دلبستگی است؛ عشقی که شاعرانه‌ترین و انسانی‌ترین بخشِ وجودِ ما را شکل می‌دهد. غم، ما را به یادِ آنچه هستیم و آنچه می‌توانستیم باشیم، می‌اندازد. او ما را از سطحی‌گری به عمق، از بی‌خبری به آگاهی، و از خودخواهی به همدلی، می‌راند. اگر امروز، در کوچه‌پس‌کوچه‌هایِ این جهانِ پرشتاب، کمتر کسی را می‌یابیم که شعر بخواند، یا به تماشایِ غروب بنشیند، یا اشکی بر رنجِ دیگری بریزد، بی‌گمان به‌خاطرِ آن است که غم را از زندگیِ خود رانده‌ایم و او را دشمنی خطرناک پنداشته‌ایم.

اما غم، آن یارِ کهن، هرگز از ما روی نمی‌گرداند؛ او در گوشه‌ای از جانِ ما، چون شمعی در دلِ شب، سوخته و آب می‌شود و منتظر است تا ما با او آشتی کنیم.

نامه‌ای از غم، اگر بنویسد، چه خواهد گفت؟ شاید چیزی شبیه به این: «ای یارِ نادانِ من، تو از من می‌گریزی و مرا دشمنِ خود می‌خوانی، اما بدان که منم که در شب‌هایِ تاریکِ تنهایی، چراغِ شعر را برایت روشن کرده‌ام. منم که در دلِ شکست، بذرِ پیروزی را کاشته‌ام. منم که به تو آموخته‌ام که عشق، بی‌رنج، ارزشِ گریستن ندارد و پیروزی، بی‌شکست، طعمِ حقیقت را نمی‌چشاند. تو مرا از خود می‌رانی، اما من در هر قطره‌یِ اشکی که بر گونه‌ات می‌غلطد، با تو هستم؛ در هر آهی که از سینه‌ات برمی‌خیزد، همراه‌تام. من نه دشمن که شفیعِ توام؛ نه سنگِ راه که پلِ عبور. مرا بپذیر، نه به‌عنوانِ مهمانی ناخوانده، که به‌عنوانِ بخشی از جانِ خودت؛ بخشی که تو را از قفسِ سطحی‌گری به آسمانِ ژرفایِ معنا پرواز می‌دهد. مرا بپذیر تا شاعر باشی؛ مرا بپذیر تا انسانی شوی با عمق و با شعور؛ مرا بپذیر تا بدانی که شادیِ بی‌غم، چون نقاشی‌ست بی‌سایه؛ زیبا اما بی‌روح. من آن سایه‌ام که به نقاشیِ زندگی، عمق و معنا می‌بخشم. من آن حسِ آبیِ عمیقِ درونِ تو هستم که از آن می‌هراسی، اما بی‌آن، تو هرگز طعمِ حقیقتِ آبیِ آسمان را نخواهی چشید.»

غم، اگر خوب بنگریم، همان خالقِ قله‌هایِ بلندِ روحِ انسانی است. بزرگ‌ترین آثارِ هنری، عمیق‌ترین فلسفه‌ها، و پرشورترین عشق‌ها، همه از دلِ غم زاده شده‌اند. داستایفسکی، در اعماقِ رنجِ خود، «جنایت و مکافات» را آفرید. ونگوگ، در دلِ اندوهِ بی‌پایانِ خود، آفتابگردان‌هایِ جاودانه‌اش را نقاشی کرد. و مولانا، در فراقِ شمس، غزلیاتی سرود که تا ابد، آتشِ عشق را در دلِ جهانیان شعله‌ور نگه خواهد داشت. این غم، نه افیونی برایِ فلج کردن، که محرکی برایِ به پرواز درآوردن است. او ما را از خوابِ غفلت بیدار می‌کند، از مردابِ عادت بیرون می‌کشد، و به افق‌هایِ جدیدِ معنا می‌رساند. اگر امروز، از غم می‌گریزیم، از خودِ خویش می‌گریزیم؛ از آن بخشی از وجود که شاعرانه‌ترین، انسانی‌ترین، و عمیق‌ترین وجهِ ماست.

اما زمان آن رسیده که با غم، آن یارِ کهن، آشتی کنیم. نه به‌عنوانِ دشمن، که به‌عنوانِ راهنما. در آغوشِ او بنشینیم، اشک‌هایش را بپذیریم، و از او بیاموزیم که زندگی، نه فقط در روشنایی، که در تاریکی نیز معنا دارد. غم، چون شبی است که ستارگان را می‌نمایاند؛ چون پاییزی است که برگ‌ها را می‌ریزد تا بهارِ تازه‌ای بروید؛ چون سکوتی است که موسیقیِ حقیقی را شنیدنی می‌کند. پس بیایید، این بار، با نگاهی تازه به غم بنگریم؛ او را از حاشیه‌یِ زندگی به متن بیاوریم؛ با او هم‌نوا شویم، تا شاید شعرِ زندگی را، چنانکه باید، بسراییم. غم، آن یارِ دیرینه، هیچ‌وقت دشمنِ ما نبوده؛ ما بودیم که در جهلِ خویش، او را دشمن پنداشتیم. او همان حسِ آبیِ زیباست، همان خالقِ اشعارِ بی‌مرگ، همان آیینه‌یِ جانِ ما که در آن، چهره‌یِ حقیقیِ خود را می‌بینیم؛ چهره‌ای که نه بی‌نقص، که انسانی است؛ نه بی‌رنج، که عمیق است؛ و نه بی‌غم، که شاعر است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *