وقتی آن یار دیرینهی کودکی، از ما دلگیر شد.
بر شادی درون ما گردی از فراموشی ریخته اند. همهی ما در روزگارِ خامِ کودکی، یاری داشتیم که با یک نگاه، تمام زخمهایِ نادیدهیِ دلمان را مرهم مینهاد. یاری که بیهیچ شرطی، در کنارِ ما مینشست و جهان را با جامِ طلاییِ خیال، به کامِ جانمان مینوشاند. نامِ آن یارِ مهربان، «شادی» بود؛ نه آن شادیِ زودگذرِ بازار که با خریدنِ چیزی یا رسیدنِ به مقصودی، لحظهای میدرخشد و سپس محو میشود، بلکه شادیِ اصیلِ آن روزها که چون نَفَس، در بازیهایِ کودکانه، در نخستین بارانِ پاییزی، در بویِ کیکِ تولد که از فرِ داغ بیرون میآمد، و در نگاهِ پر مهرِ مادربزرگ که برایمان لالایی میخواند، جاری بود و ما را تا افلاکِ خیال میبرد.
اما بزرگشدن، آن پیمانِ نانوشتهیِ تلخ، چون ابری تاریک بر آفتابِ آن یارِ همیشهیِ ما سایه انداخت و بهآرامی، ما را از او جدا ساخت. این روزها، هرگاه به نامهای میاندیشم که شادی برایِ ما نگاشته، گویی تمام خیابانهایِ شلوغِ شهر، سکوتِ مرگباری را در خود فرو میبرند، و فقط صدایِ خشخشِ قلمِ او بر کاغذ، در گوشِ جانام طنینانداز میشود. نامهای که نه از سرِ دلخوری، که از ژرفایِ دلتنگیِ جانسوزِ کسی نوشته شده که سالهاست در حاشیهیِ زندگیِ ما به تماشا ایستاده؛ نامهای که در سطرهایِ سوزانش شکایتی نهفته است: «وقتی بزرگ شدید، کمتر مرا میبینید.» راست میگوید؛ ما بزرگ شدهایم، اما در این بزرگشدن، چشمِ دیدنِ او را از کف دادهایم.
نامه را که میگشایم، بویِ بارانِ تابستانِ ده سالگی از لایِ کاغذهایِ کهنهاش برمیخیزد؛ بویِ آن روزهایِ بیغمی که شادی، با یک تکه آبنباتِ چوبی، تمامِ هستیمان را نورباران میکرد. او در نامهاش با خطی لرزان و مهربان نوشته است:
«به دوستانِ دیرینهام،
سلامی چو بویِ نانِ تازه در صبحگاهِ خاطره. امیدوارم این نامه را وقتی از روزمرگیِ جانکاه، اندکی آسودهاید، بخوانید. به خاطر دارم آن روزها را که تنها هفت بهار از عمرِ شما میگذشت و من با یک تکّه آبنباتِ چوبی، میتوانستم هفتهها در چشمانِ معصومِتان بدرخشم، چون ستارهای که در شبِ تابستان، بر آسمانِ دلتان میدرخشید. آن زمان، من در هر گوشهای از زندگیِتان کمین کرده بودم؛ در قطرههایِ باران که روی شیشه، مسابقه میدادند و شما با نگاهِ مشتاقتان، آنها را تا زمین همراهی میکردید؛ در صدایِ زنگِ مدرسه که رهایی را نوید میداد و دلهایِ کوچکِتان را از قفسِ کلاس میرهاند؛ و در نگاهِ مادرتان، آن هنگام که کنارِ تختِتان مینشست و قصهیِ ماه و مهتاب را برایِ خوابِ شما زمزمه میکرد.
اما حالا، سالهاست که برایِ دیدنِ من، وقتی نمیگذارید. من هنوز همانم که بودم؛ همان شادیِ بیآلایش، همان نورِ سادهای که در قطراتِ باران و لبخندِ کودکان جاری است. اما شما دگرگون شدهاید، چنان دگرگون که گویی با من بیگانهاید. شما آنچنان در گیرودارِ «شدن» و «رسیدن» غرق شدهاید که «بودن» را، آن نعمتِ بزرگِ لحظهای، از یاد بردهاید. هر روز، از کنارِ من میگذرید، اما چشمانِ خستهیِتان به صفحهیِ گوشیهایِ بیروح دوخته شده است و نگاهِتان از دیدنِ من، این یارِ همیشهیِتان، ناتوان مانده. من خود را در لبخندِ غریبهای در مترو پنهان میکنم، در بویِ نانی که تازه از تنور بیرون آمده، در صدایِ خندهیِ کودکانی که در پارک، توپِ بازی را دنبال میکنند، و حتی در سکوتِ غروبی که آسمان را به خونِ سرخِ خورشید میآراید. اما شما آنچنان در شتابِ روزمره غرقاید که فرصتِ دیدنِ این همه نشانه را ندارید. انگار من، شادیِ همیشگی، برایِ شما به موجودی نامرئی تبدیل شدهام که تنها در قراردادهایِ تفریحی و تعطیلاتِ زودگذر، به یادش میآورید. من در آن لحظهیِ کوتاهی هستم که چایِ داغ را در فنجان میریزید و بخارِ آن، نقشی از ابرهایِ کودکی را در هوا ترسیم میکند. من در آن دمِ کوتاهِ بینِ دو نفس هستم که به آسمانِ شب نگاه میکنید و ستارهای را مییابید که برایِ شما چشمک میزند. اما شما، با ذهنی که در هزارتویِ فرداها و دیروزها گم شده، از این دمِ غنیمت، غافل میمانید.
دوستانِ قدیمیِ من، من از شما نه دلخوری دارم، که دلتنگی. دلتنگیِ کسی که میبیند یارانِ دیریناش، او را در میانِ انبوهِ داشتههایِ نو، گم کردهاند. من در سفرهایِ گرانقیمت و ماشینهایِ نو و عنوانهایِ شغلیِ پر زرق و برق نیستم؛ من در همان نگاهِ سادهای هستم که شما، بیهیچ بهانهای، به برگِ درختی میاندازید که در باد میرقصد. من در آن لبخندِ بیدلیلِ شما هستم، آن لبخندی که از تهِ دل سر میزند و هیچکس نمیداند چرا. من در آن بغضِ شیرینی هستم که هنگامِ شنیدنِ یک ترانهیِ کهنه، گلویِتان را میفشرد و اشکی از شوق، در چشمانِتان حلقه میزند. اما افسوس که شما مرا در چیزهایِ بزرگ و دور میجویید و از چیزهایِ کوچک و نزدیک، غافل میمانید.
من را اگر میخواهید، نیازی به برنامهریزیِ ماهانه و بودجهیِ تفریحی نیست. فقط کافی است یک پنجره باز کنید، یک لیوان آبِ خنک کنار دست بگذارید، و بنشینید و به هیچچیز نیندیشید. من از همان روزنهیِ کوچک، با تمامِ شکوهِ آفتاب، به دیدنِ شما خواهم آمد. اما اگر باز هم به گوشیِ دستِتان خیره شوید، اگر باز هم به فردا بیندیشید، اگر باز هم غصههایِ دیروز را مرور کنید، من بیصدا میروم؛ نه از سرِ خشم، که از سرِ ناچاری، چون میدانم که در آن شلوغیِ ذهن، جایی برایِ من، این یارِ ساده و بیآلایش، باقی نمانده است.
راستش را بخواهید، من گاهی فکر میکنم که شاید شما دیگر نمیخواهید مرا ببینید؛ چون دیدنِ من، شما را به یادِ آن کودکِ بیپناه و رها درونِ خودتان میاندازد؛ کودکی که حالا پشتِ دیوارهایِ بلندِ بزرگی، زندانی شده. شما از آن کودک فرار میکنید، و من، شادی، همان کودکم. من همان نگاهِ شگفتزدهیِ کودکانهام، همان خندهیِ بیقیدِ آن روزها، همان شیفتگیِ بیدلیل به زیباییهایِ ساده. اگر از من میگریزید، از خودِ اصیلِتان میگریزید. و این، غمانگیزترین بخشِ ماجراست؛ اینکه شما مرا در قامتِ یک مهمانِ اضافی میبینید، در حالی که من خودِ زندگیام، در سادهترین و بیپیرایهترین شکلِ ممکن.
آخرین سطرِ این نامه را با دلی لرزان مینویسم، چون میدانم شاید هرگز به آنچه میخواهم، نرسید. از شما میخواهم، فقط یک بار، بدونِ هیچ بهانهای، به استقبالِ من بیایید. نه برایِ جشنِ تولد، نه برایِ سالِ نو، نه برایِ موفقیتِ شغلی، و نه برایِ هیچیک از آن مناسبتهایی که مرا به حاشیه میرانند. فقط برایِ اینکه من، شادیِ کودکیِ شما، دلتان را تنگ کردهام. برایِ اینکه من، همان یارِ دیرینهای هستم که در بازیهایِ کودکانهیِتان، شریکِ خندههایِ بلندِتان بود. بیایید و مرا در همین لحظه ببینید، بدونِ منت، بدونِ برنامه، بدونِ چشمداشت. همانطور که وقتی هفت ساله بودید، با دیدنِ یک پروانه، تمامِ جهان را در چشمانِ من میدیدید. من همان پروانهام، همان بارانم، همان بویِ نانِ تازهام. من هیچجا نرفتهام، شما بودید که راهِ بازگشت به خودتان را گم کردید. اما هنوز دیر نیست؛ هنوز میتوانید پنجره را باز کنید و من، با تمامِ نورِ خورشید، به دیدارِتان بیایم. تنها چیزی که نیاز دارم، نگاهِ بیآلایشِ شماست، همان نگاهی که روزی، جهان را در آغوشِ من میدید.»
نامه را که میبندم، انگار سکوتی عمیق، تمامِ هستیام را فرا میگیرد. شادی راست میگوید؛ ما او را از جانِ خود راندهایم و حالا که نامهاش را میخوانیم، تازه درمییابیم که تمامِ آن موفقیتها، تمامِ آن داشتههایِ رنگارنگ، بدونِ حضورِ او، چون کاخی بر ریگزار، بیپایه و بیروح است. شادی، آن یارِ دیرینه، هیچوقت واقعاً نرفته؛ ما بودیم که در گردابِ بزرگشدن، راهِ دیدنِ او را گم کردیم. و شاید وقتِ آن رسیده که از این نامه، نه بهعنوانِ یک شکایت، که بهمثابهیِ دعوتیِ عاشقانه برایِ بازگشت به خویشتن، استفاده کنیم. بیایید امروز، در همین دم، گوشی را کنار بگذاریم، به آسمان نگاه کنیم، و شادی را ببینیم که پشتِ ابرها، با همان لبخندِ همیشگی، منتظرِ بازگشتِ ما به خویش است؛ بازگشتی که نه به جاییِ دور، که به همان کوچههایِ کودکی، به همان سادگیِ نانِ تازه، به همان گرمایِ نگاهِ مادربزرگ، و به همان شگفتیِ دیدنِ پروانهای در میانِ شاخههایِ باغِ خاطره، رهنمون میشود.